نامه بیست و دوم .... رادین از ابتدای تولد تا پنجاه روزگی
امروز میخوام از تغییراتی که توی سه ماه اول زندگیت داشتی برات بنویسم. البته توی وبلاگت وقت نمیکردم بنویسم ولی در یک دفترچه ثبت میکردم. حالا میخوام توی وبلاگت هم بنویسم گلم.
رادین عزیزم، در ابتدا در مورد تولدت بگم. روز 5 اردیبهشت من خونه مامان بزرگ بودم. با خاله ها و مامان بزرگ داشتیم صحبت میکردیم. احساس کردم که دیگه میخوای به دنیا بیایی به خاطر همین با بابایی پیش خانوم دکتر خامنه ای رفتیم. خانوم دکتر هم تشخیص دادن که رادین عزیز عجله داره و میخواد یک هفته زودتر دنیا بیاد. راستش اصلا آمادگی نداشتم . خلاصه با خاله تماس گرفتم وازش خواستم که حاضر بشه تا بریم بیمارستان. شبانه من و بابایی و خاله رفتیم بیمارستان. شما ساعت 1:10 بامداد روز 6 اردیبهشت به دنیا اومدی. واقعا یادش بخیر عزیزم. آراد، پسرخاله ات، هم قراره توی همین بیمارستان به دنیا بیاد. وقتی بریم ملاقات آراد عزیز مطمئنا خاطرات به دنیا اومدن شما باز برام زنده میشه. خلاصه بعد از دو شب خوابیدن در بیمارستان روز 7 اردیبهشت مرخص شدم و رفتیم خانه مامان بزرگ. 12 روز اونجا بودیم و جشنی رو بابت تولد شما گلم توی خانه مامان بزرگ ( مامان بابایی) گرفتیم که حدود 70 نفر هم مهمان داشتیم. شما زمان این جشن 15 روزت بود و حدود دو میلیون کادو جمع کردی. البته فعلا بابایی عزیز بالا کشیده. ههههههههه. ولی قرار گذاشتیم که به اندازه دو میلیونی که داشتی برات 5 تا سکه بخره. ایشالله مبارکت باشه گلم و به سلامتی ازشون استفاده کنی. روز پنجم تولدت، صبح با خاله و بابایی رفتی برای آزمایش غربالگری و بعد از ظهر هم رفتی پیش دکتر مصاحب، دکتر اطفال. درست همین روز پنجم زردی مختصری گرفتی. دکتر برای اطمینان یه آزمایش برات نوشت که فرداش من و بابایی بردیمت آزمایشگاه نیلو و خوشبختانه زردیت در حد نرمالی بود و زودی خوب شدی.
خوب حالا از علائقت و پیشرفتهات از بدو تولد تا پنجاه روزگیت بگم. این نوشته رو توی دفترچه در تاریخ 90/03/25 ثبت کردم.
نور چراغ رو دوست داری و به چراغ روشن زول میزنی ( گرچه بیشتر مانعت میشیم، چون میترسیم چشمات اذیت بشند).
خانه که با نور طبیعی روشن هست رو دوست داری. چون از ابتدای تولدت خانه مامان بزرگ که روشنائیش خوبه بودیم اونجا رو بیشتر دوست داری تا خونه خودمون.
حرکت دست و پاهات خیلی زیاده و مدام در حالت حرکت دادنشون هستی. انقدر حرکت پاهات زیاده که پتو رو فورا از روی پات میندازی کنار.
فعلا به روی خود ما کم لبخند میزنی، بیشتر از سه،چهار مورد پیش نیومده که لبخند بزنی
از ابتدای تولد چشمات رو خیلی کم باز میکردی. وقتی بابایی میومد خونه مامان بزرگ تا ما رو ببینه، اصلا شما چشمات رو باز نمیکردی و طفلی بابایی آرزو به دل مونده بود که یکبار شما چشمات رو باز کرده باشی تا بتونه ببیتنت. این رو هم بگم که بعد از مرخص شدن از بیمارستان که دو شب اونجا خوابیده بودم، روز 7 اردیبهشت من و شما و خاله با هم برگشتیم خونه مامان بزرگ و حدود 12 روز اونجا بودیم.
از ابتدای تولدت در تخت پارکی که کنار تخت من و بابایی بود میخوابیدی، منتها چون شبا بابایی از شب بیداری های شما بدخواب میشد به همین خاطر بابایی دیگه رفت اتاق شما خوابید و شما گلم در کنار من روی تخت ما خوابیدی.
توی اطاق خواب ما، تاج تخت و کمدها رو خوب تماشا میکنی و هر از چند گاه با دیدن کمد با خودت لبخند میزنی. در پذیرایی هم دیدن بوفه، تلویزیون و تابلوی بالای مبل و همینطور پرده برات جالبه.
دو سه باری پیش اومده که توی خواب قهقه زدی. ولی ما رو توی حسرت گذاشتی که یه لبخند حسابی به رومون بزنی شیطون.
اوایل متوجه نمیشدی وقتی داروی رو با قاشق بهت میدادیم ولی الان دهانت رو محکم میبندی و یه حدود به سختی دارو رو میخوری. داروی که الان استفاده میکنی کولیک از و ویتامین آ+د هست . اوایل هم ویتامین ای مصرف میکردی. مزه کولیک از رو دوست نداری. ولی چاره ای نیست دیگه عزیزم.
وقتی شیر میخوری کافیه دو سه ثانیه ای شیر بهت نرسه، انقدر دست و پات رو تکون میدی که نگو
وقتی میخوای از خواب بیدار شی انقدر خودت رو کش و قوس میدی که انگاری سه روزه خوابیدی فدات شم.
خوشبختانه میونت با آب و حمام خیلی خوبه. اصلا گریه نمیکنی. تا حدود یک ماهگیت خاله میبردتت حمام و ناخنهات رو میگرفت.
به اون صورت تمایل نداری بغل بشی و روی زمین راحتری. توی دشک بازیت دراز میکشی و خوب به اطرافت نگاه میکنی.


نامه بیست و دوم .... رادین از ابتدای تولد تا پنجاه روزگی 
